سلام تنهایی
بزرگترین دشمن فکر آزاد بشر تعصب است ..

زمانی که فروغ فرخزاد را شناختم .. شعرش جرم بود و نگاهش بی پروایی.... از زمان دبیرستان که هر کس شعر فروغ می خواند با چشمانی نکوهیده نگاهش می کردند دوران دبیرستان وقتی معلم ادبیات فروغ را بر سر کلاس درس می خواند به محض رسیدن مدیر یا ناظم مدرسه در کشوی میزش پنهان میکرد و همیشه برایم سوال بود چرا سهراب را با ترس می خواند ؟؟چرا خبری از شاملو نیست ؟؟چرا فروغ غریب است شعرش ؟؟نمی دانم ولی این روزها با این که در هر کتاب فروشی کتاب ها و شعر های کسانی چون سهراب ،شاملو ،فرخزاد ،اخوان ثالث ،معیری،مصدق و ......هزاران شاعر و نویسنده ی به نام چاپ میشود و عرضه میگردد باز هم در میان قشری از مردم هنوز غریبند.......روزهای پایانی بهمن همیشه یاد فروغ بیشتر در دلم مینشیند ...دیشب هنگام خواب اشعارش را برای سپهرم خواندم و با شعر لالایی فروغ خوابش کردم ...
لای لای ،ای پسر کوچک من
دیده بر بند که شب آمده است
سر به دامان من خسته گذار
گوش کن بانگ قدمهایش را ....
فروغ فرخزاد در 15 دی ماه 1313 در تهران چشم به دنیایی گشود که دنیای او نبود دنیای دیگران بود که سر نوشت او و هم روزگاران او را رقم می زد ..دوران کودکی در خانواده ایی گذشت که شغل نظامیگری پدر رنگی از خشونت و حاکمیت مطلق به آن بخشیده بود و مادر یک زن به تمام معنا بود و به قول فروغ زنی ساده دل ،کودک وار و خوش باور ...فروغ برادرانی به نام های امیر مسعود ،مهرداد ،مهران و فریدون داشت و خواهرانی به نام های پوران و گلوریا فروغ چهارمین فرزند این خانواده بود در 16 سالگی با پرویز شاپور ازدواج کرد و پسری به نام کامیار به دنیا آورد و مادر شد و بعد به دلیل تفاوت های روحی و عاطفی که با هم داشتند از پرویز شاپور جدا شد ....قانون این ریسمان سست عدالت فرزندش را از او گرفت حتی حق دیدنش را به او ندادن و او 16 سال تمام نا آخر عمر عاشق پسرش بود که هرگز او را ندید و تکه کلام سوگند هایش "جان بچه ام "بود.. در سال 1331 در حالی که 17 سال بیشتر نداشت اولین مجموعه ی اشعارش به نام "اسیر "منتشر شد .. بعد "دیوار"و بعد "عصیان" ....
فروغ در مورد شعرش می گوید "شعر برای من مثل پنجره ای است که هر وقت به طرفش میروم خود به خود باز می شود ،من آنجا می نشینم ،نگاه می کنم ،آواز می خوانم ،داد می زنم ، گریه می کنم ،با عکس درختها قاطی می شوم و می دانم که ان طرف پنجره یک فضا است و یک نفر می شنود یک نفر که ممکن است 200سال بعد باشد یا 300 سال قبل وجود داشته فرق نمی کند شعر وسیله ایی ست برای ارتباط با هستی ،با وجود به معنی وسیعش.... من شعر را در خودم جستجو نمی کنم بلکه در شعر خودم تازه خودم را پیدا می کنم شعر زاده ی من است .مثل طفلی که در درونم رشد می کند ......"
در سال 1343 "کتاب تولدی دیگر "منتشر شد او میگفت فکر می کنم که ازآخرین قسمت شعر تولدی دیگرمی شود شروع کرد یک جور شروع فکری من حس می کنم از "پری غمگینی که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد می توانم آغازی بسازم" او با کتاب "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد"این آغاز را ساخت و توانست با این ساختن خود حتی شگفتی شاعران بزرگ زمان خود را که تا آن زمان شعر فروغ را پخته نمی دانستند بر انگیزد که این کتاب ناتمام ماند و بعد از در گذشت فروغ چاپ شد ...
او علاوه بر شعر نقاشی و طراحی و موسیقی هم می دانست ..
در شهریور 1337 فروغ در کنار شعر به فیلم سازی روی آورد و در شرکت "گلستان فیلم "که ابراهیم گلستان مدیریت آن را بر عهده داشت به کار پرداخت ...آشنایی با گلستان ،مستند ساز و نویسنده ی معاصر تحولی در زندگی اجتماعی و فکری و روحی فروغ ایجاد کرد اولین کار فروغ فیلم "یک آتش" بود ..در سال 1341 به تبریز رفت تا مقدمات فیلم جذامی ها را تهیه کند و این فیلم در تابستان در گلستان فیلم ساخته شد به نام "خانه ی سیاه "این فیلم در فستیوال فیلم آلمان جایزه گرفت
فروغ فرزندی به نام حسین را از جذامخانه آورده بود و به فرزندی قبول کرده بود ..
فروغ با پشت سر گذاشتن دوران عصیان وقتی که در آستانه ی سی و دو سالگی بود می اندیشید "خوشحالم که موهایم سفید شده و پیشانیم خط افتاده و میان ابروانم دو تا چین بزرگ در پوستم نشسته است .خوشحالم که دیگر خیالباف و رویایی نیستم .دیگر نزدیک است که سی و دو سالم بشود هر چند که سی و دو سال شدن یعنی سی و دوسال زندگی را پشت سر گذاشتن و به پایان رسیدن اما در عوض احساس می کنم تازه خود را پیدا کرده ام "
سر انجام در ساعت 3 بعد از ظهر دوشنبه 24 بهمن 1345 فروغ با ماشین و با سرعت به استودیو می رفت ..فروغ بچه ها و پرنده ها را بسیار دوست داشت و می گفت آنها پاک ترند آخر هم جان خودش را در راه دوستی با بچه ها گذاشت همیشه نگران بود و میگفت می ترسم زودتر از آنچه فکر می کنم بمیرم می ترسم پسرم را نبینم و این وحشتناک است ...او که یار بچه ها بود وقتی دید ماشین دبستان شهریار قلهک به جلو او پیچید برای جلوگیری از تصادف به راست راند و از جاده اصلی منحرف شد تنها لبخند یک کودک که از بند مرگ رسته بود برای او کافی بود .او از پشت شیشه ی ماشین خود بچه ها را می دید که با وحشت به ماشین او که داشت به آنها می خورد نگاه می کردند .ماشین از جاده منحرف شد ولی باز نتوانست از تصادف با ماشین بچه ها جلوگیری کند و به بدنه ی آن خورد ولی شدت تصادف زیاد نبود با این حال سر فروغ در اثر ترمز شدید به شیشه ی جلوی ماشین استیشن خورد و بینی او از وسط پاره شد درب ماشین باز شد و او از ماشین به بیرون پرت شد گوش چپش آسیب دید و سرش به جدول خیابان خورد و شکست او را به بیمارستان بردند اما افسوس که دیگر کار از کار گذشته بود ....

در ظهر چهارشنبه 26 بهمن 1345 خاک پذیرنده که اشارتی به آرامش داشت با آن دهان سرد مکنده که در هیات گور در آمده بود او را در خود فرو برد ...
آمبولانس سفیدی که غرق گل است آرام به خیابان گورستان ظهیر الدوله نزدیک می شود .زمزمه ها و اشک ها جاری ست .جسد را از امبولانس بیرون میکشند .او به لطافت شعرش در زیر طاقه ی ترمه خفته .احمد شاملو ،سهراب،سیاوش کسرایی ،مهدی اخوان ثالث،هوشنگ ابتهاج(سایه)ساعدی و چند تن دیگر تابوت او را به دوش میگیرند .باران دوباره شروع شد و اشک ها هم .اما غریو صلوات این هر دو را بی تفاوت می کند .جنازه بر روی دوش این چند تن به محل گورستان حمل می شود و بعد پای گور به زمین گذاشته می شود ..کدام قله ؟؟کدام اوج ؟؟به نقطه ی تلاقی و پایان نمی رسند...فروغ هنوز به انتظار گور است بر آمدگی دستهایش را از زیر شال می شود تشخیص داد باران چند لحظه قطع می شود آنقدر که شال ترمه را از روی جسد بردارند پس از آن برف ،برفی پاک و سپید از آسمان فرو می ریزد سپید تر از کفن او... .او را که سپید پوشیده است آرام در گور می نهند زمین را برف پوشانده است .....
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغهای تخیل
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی می بارد ...
یادش سبز ..و روحش شاد ...

سهراب به یاد فروغ سرود ...
بزرگ بود و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید ..
و احمد شاملو هم در شعر مرثیه به یاد فروغ سرود ....
به جستجوی تو
بر درگاه کوه می گریم
در آستانه دریا و علف ..
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چارراه فصول
در چارچوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابر آلود
را قابی کهنه می گیرد .......

خیلی بده که آدم روز قبل از تولدش اینجوری مریض باشه و سر درد داشته باشه و مجبور باشه بازم بره بیرون دنبال کاراش و استراحتم نکنه ....
خیلی خوبه آدم دوستای گلی مثل شما داشته باشه و قبل از اینکه روز تولدش بشه صبح زود که میاد وبلاگش رو یه سری بزنه ببینه تبریک گفتن تولدش اونم پیش پیش..
یه تشکر مخصوص و کاملا ویژه از شباهنگام عزیزم به خاطر جشن تولد وبلاگی که امسال برام ترتیب داده ...مرسی 
کاملا شرمنده و اینا شدم الان ...
سوپراز شدم حسابی لیلا جان ..
و بازم تشکر از نقش و نگار عزیز که تبریکش یه عالمه انرژی بهم داد اول صبح .اولین روز هفته ...
نقش و نگار/ننه نقشی ۱٠:۱۸ ب.ظ - جمعه، ۱۶ بهمن ۱۳۸۸
یک شنبه تولدت است تولدت مبارک امروز برات تبریک می نویسم چون وضع اینترنت هی داره بد تر می شه شاید یک شنبه قطع باشه
تولدت مبارک موقع فوت کردن شمع ها آرزو های بزرگ و خوب بکن. یادت نره آرزو برای خودت .
بهار امید وارم تولد های زیادی در کنار خانواده و دوستانت داشته باشی.
و امید وارم تولد خوبی برات باشه. و روزعالی و پشتش سال عالی داشته باشی. برایت سعادت بی پایان و ثروت سرشار سلامتی عشق و شادی آرزو می کنم. البته در کنار سپهر جوجوی عزیزت.
تولدت مبارک با آهنگ بخوان


| Design By : Night Melody |
